+ از برایت می نویسم تا بدانی حرف دل را

 

از برایت می نویسم تا بدانی حرف دل را

عاشق روی تو هستم،ای عزیز جان زهرا

با تومن فصل بهارم،خرم وسبز و دل انگیز

بی تواین دل شک ندارم می شود مانند صحرا

کی می آیی منتظَرتا که به پایت گل بریزم؟

پس دگر کی می رسد پایان این غیبت کبری؟

ساده می گویم که هر جمعه برایت بی قرارم

نیست اما ساده وقتی که نیابم عشق خود را !

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۱


+ جمعه ای دیگر با تو نجوا می کنم

جمعه ای دیگر  با تو نجوا می کنم

دیگر این جمعه بیا ، آقا. . . تقاضا می کنم !

بعد می گویم به خود ، من که باشم پیش تو

می کنم تعیین تکلیف؟ آه بی جا می کنم !

من تمام کوچه ها را سمت تو طی کرده ام

بعد صد سال انتظار اما چه پیدا می کنم

جز همین یک ردّ پای ساده و عاشق که هر

جمعه می آیم سر ِ جاده تماشا می کنم

من خیال عاشقی دارم ، تصور می کنی

این خیال واقعی را از سرم وا می کنم ؟!

شاید از پیچ ِ همین جمعه بیایی و دلم

بچه ی خوبی شود! آنوقت لالا می کنم!!

 

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٠
تگ ها: جمعه و انتظار و تمنا و نجوا


+ منطق

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند.
یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.
شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.
پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.
وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد.
خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟
هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ زیباترین قسم

 نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 

تقدیم به یگانه ی عالم و عشق من

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ چند واقعیت قشنگ

اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......
هستند
کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
.…..
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد، لال می شوی.
.…..
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...
مهم
نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
…...
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.
…...
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
…...
سنگینی
باری که خداوند بر روی دوش ما می گذارد
آنقدر نیست که کمرمان را خرد
کند،
آنقدر است که ما را برای دعا کردن به زانو در آورد.
…...
اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
…...
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.
…...
کسی که دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ سوتی پیرمرد

مردی برای تولد همسرش به شیرینی فروشی محل تلفن زد تا کیک او را سفارش دهد.
فروشنده پرسید که چه پیغام تبریکی روی کیک بنویسد؟ مرد فکری کرد و گفت بنویسید: با اینکه داری پیرتر میشوی ولی هر روز بهتر میشوی .
فروشنده پرسید چه جوری این پیغام را بنویسد. مرد گفت:خب، "با اینکه داری پیرتر میشوی" در بالا و "ولی هر روز بهتر میشوی" در پایین مهمانی شروع شد، پاسی از شب گذشته بود که کیک ارسال شد .
در جعبه کیک که باز شد مهمانها شوکه شدند ،چون روی کیک نوشته شده بود .
با اینکه داری پیرتر میشوی در بالا ، ولی هر روز بهتر میشوی در پایین

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ خلبان

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند،

در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در

دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید :
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن

و اون وقت کار همه مون تمومه

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ عاشقانه

 زن با عصبانیت پای تلفن : "این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!"

مرد : "عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشان ش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم

اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟! "

زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : " بله عشقم..."

مرد : "من تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم!!!

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ مینویسم

با مدادم که به دستان تو سر باخته است
مینویسم غم آن زار که جان باخته است
مینویسم که بدانی‌ نفسی گرچه گریخت
نفس دیگر مان بهر بقا تاخته است
مینویسم که بدانند همه مردم شهر
نسل ما بستر خود کوه بلا ساخته است
مینویسم که دگر طاقت جانبازی نیست
بهر آسایش این ملک که ره ساخته است؟
مینویسم که بجای گًل این باغ دریغ
باغبان ، خار نسیب دگران ساخته است
مینویسم همه درد است زمان در پس هم
مرحم درد ، طبیب است که جان باخته است
دوستانم همه رفتند نماندست نفسی
فاش ، افسوس که این کودک ناخواسته است
کوه درد است سراسر سخن و نیست گریز
درد ایام و زمانست که این ساخته است

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ از کجا چه خبر؟

کالمه ی 2 دختر توی اتوبوس:
+موبایلت داره زنگ میخوره.
-اه پیداش نمیکنم.
+نکنه خونه جا گذاشتیش:)

سلامتی اون پسری که 100 تا دختر قشنگ تر از دوست دخترش بهش پا میدن ولی اون فقط با 3 - 4 تاشون دوست میشه ...

وقتی زنی میگوید: "چی؟"، به این معنا نیست که شما را نشنیده. او در واقع به شما فرصت میدهد که گفته خود را تغییر دهید!

برادر زاده های عزیز
در مکالمات روزمره خود کمی بیشتر دقت نمایید.
با تشکر
جمعیت عمه های فحش خور مقیم مرکز

قدیما یکی چشم می خورد واسش تخم مرغ می شکستن ، الان یکی تخم مرغ میخوره چشمش می زنن

دیروز رفتم مغازه یه بسته هوا بخرم کارخونه ی نامرد چند تیکه چیپس هم انداخته بود توش

فیلم عروسیم رو برعکس نگاه میکنم خیلی حال مید
زنم حلقه‌ش رو در میاره و میره خونه باباش
فکرشو بکن!

از یه عربه پرسیدن شما به خاطر نفت کشورتون انقدر پول دار هستید ؟!!!
بیچاره نتونست بگه” پــَـــ نــَـــ پــَــــ ” , مـُـرد ...

رفتم قنادی میگم یه کیک میخوام روش نوشته باشه پیوندتان مبارک..میگه واسه جشن عقده؟ پَـــ نَ پـَـــ واسه ختنه ست .......بریدیم، با درخت کاج پیوند زدیم.

دیـشب یه پشه اومد منو گزید. افتادم دنبالش. گوشه اتاق خـفتش کردم. اومدم
بـکشمش. بهم گفت بابا...
راسـت می گفت. من باباش بودم . خون من تو رگاش بود . بغلش کردم تا صبح 2 نفری گـریه می کردیم

یه قانون نانوشته ست که میگه: اگه جلوی مامانت حتی پت و مت هم نگاه کنی از هم لب میگیرن

زن: جیـــــــــــغ بنفش
مرد:یا ابوالفضل چی شد؟
زلزله اومده؟
زن:نه
مرد:خونه همسایه آتیش گرفته؟
زن:نه
مرد:کسی فوت شده؟
زن:نه
مرد:پس چی؟
زن:بیا دم پنجره ببین این گربهه چه نـــــازه

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ شیطنت

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن
دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.
خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌
تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.
کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.
 خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟
... پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.
باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.
داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟
پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ حال دنیا

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای!
گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای،
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای!
گفتمش آنانکه میبینی بر او دل بسته اند،
گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای.

---------------------
در نبرد بین انسانهای سخت و روزهای سخت، این انسانهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت
-------------------
با این 4 دسته از افراد کمتر معاشرت کنید:
1- آنهائی که از زندگی بیزارند و با همه دنیا سر جنگ دارند.
2- آنهائی که مدام پشت سر دیگران غیبت می کنند.
3- آنهائی که شکست و سر خوردگی های گذشته شما را به شما یادآوری می کنند.
4- آنهائی که می خواهند شما را کنترل کنند.

-------------------------------
بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بوده اند
-------------------------------
نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت، اما می توان شروع کرد و پایان خوبی داشت
--------------------------------
حتی لاک پشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند
زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند
--------------------------
به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی،گاه اقبالی بزرگ است.
----------------------------
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان می رسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز می شود.
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود.

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ بچه ناف تهرون کیه؟


انسان های زیادی وجود دارن که ادعا می کنن بچه ناف تهرونن، ولی هنوز هیچ کس دقیقن نمی دونه ناف تهرون کجاست و این نقطه همچنان نا معلوم مونده. توی این پستم قصد دارم با موشکافی دقیق، ناف تهرون رو مشخص کنم و بررسی کنم که چه کسایی واقعن بچه ناف تهرونن!

اگه نقشه ی تهران رو 90 درجه در جهت عقربه های ساعت بچرخونیم و با دقت نگاش کنیم می بینیم که شبیه بدن یه خانم با حجاب می شه که خیلی راحت قابل تشخیصه!

حالا که متوجه شدید تهران شبیه بدن یه انسانه بهتره بریم سراغ ناف این انسان! همونجور که در تصویرم مشاهده می کنید ناف تهران دقیقا" مشخص شده و اونجا هم جایی نیست جز میدون ولیعصر! و باید گفت که بلاخره تونستیم ناف تهرون رو پیدا کنیم! جایی که هزاران سال بود کشف نشده باقی مونده بود، همون میدون ولیعصره و کسایی که ادعا می کنن بچه ناف تهرونن باید اصلیتشون مال اینجا باشه!!

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ آقا دیب دارین؟

یارو زبونش می‌گرفته،
میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه:
دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب
دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما
تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،
دیب!
طرف می‌بینه نمی فهمه،
می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد می پرسه: چی
می‌خوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه
چیه؟
یارو می گه: بابا دیب
دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه:
تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا.
خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه،
نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.
یکی از کارمندای داروخونه
میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.
فکر کنم بفهمه
این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی
مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع
برش داره بیارتش.
می‌رن اون کارمنده رو
میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنه می گه: که این
ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو میگه: آره،
همونه.
کارمند میگه: داریم! چطور
نفهمیدن تو چی می خوای!؟

همه خیلی خوشحال شدن که
بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی
یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون
کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه
چیه؟
می گه: بابا همون که این
ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!

رئیس شاکی می شه و می
گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد.
آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
.
.
.
*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه*

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ وصیت نامه منتشر نشده بز بز قندی

گذشته از طنز بودن مطلب؛ نکات جالبی دارد.

دوست داشتم قبل از رفتنم چندتا نکته و اندرز برای شما داشته باشم، هرچند که می دانم نسل امروز نسبت به هرگونه پند و نصیحتی آلرژی دارد و زود فیوز می پراند. اما خب با تحمل کردن این چند خط، جانتان که بالا نمی آید، ناسلامتی من دارم می میرم. پس خوب و با دقت گوش بدهید:

1. شنگول جان!تو برادر بزرگتر آن دوتای دیگر هستی، پس مراقبشان باش، مرسی. دفعه قبل که آقا گرگه وارد خانه شده بود و تو و منگول را قورت داده بود، من رسیدم و شکمش را پاره کردم و آزادتان کردم. اما از این به بعد من دیگر نیستم. اون قدیم مدیم ها قصه اینجوری بود که آقا گرگه اول صدایش را نازک می کرد و در می زد، شما پا نمی دادید.بعد دستهایش را آردی می کرد، شما پا نمی دادید.بعد سر و صورت و پاهایش را سفید می کرد، شما گول می خوردید و پا می دادید و در را باز می کردید. اما توی این دور و زمانه، عزیزم! گرگ ها اینقدر پر رو شده اند که نه تنها صدا نازک نمی کنند بلکه ادعای مامان شما بودن را هم ندارند و صاف و پوست کنده می گویند که: « لطفاً در را باز کنید؛ من گرگ هستم!» تا اینجایش که جای ترس ندارد. اما من از این می ترسم که شما هم آنقدر بزغاله باشید که حاضر شوید در و دروازه را راحت به روی گرگ باز کنید و نه تنها منتظر منت و التماس و در نهایت حمله آقا گرگه نشوید بلکه خودتان داوطلبانه open door شوید. و توی شکم گرگه افتخار کنید که ما اگر در را باز نمی کردیم، خانه را روی سرمان خراب می کرد!

2. منگول جان، آی بزغاله با توام! 75 درصد نگرانی من بابت تو است. بابت منگل بازی هایی که گهگاه از خودت استخراج می کنی و دیگران را هم با خودت به ته چاه می کشی. یادت نرود که هر گرگ و شغالی پشت در خانه هر بز و بزغاله ای، فقط به یک چیز می اندیشد که آن یک چیز نه اجاق گاز توست، نه النگو و گوشواه و بوق مرمری توست، نه پلی استیشن و انبار علوفه توست و نه چیز دیگری جز تو و آن گوشت خوش مزه ات! به همین خاطر تا وقتی پشت در هست، حاضر است هر شرط و تبصره و IF تو را سه سوت بپذیرد. ولی وقتی در باز شد و چراغ سبز نشان داده شد، هر راننده ای پایش را از روی ترمز بر می دارد و گاز می دهد و گاز می زند(!) یاس منگولا جونم!

3. حبه انگورکم، خوشگل و با نمکم. دختر کوچولو و دوست داشتنی ام. حبه جانم! من از تو فقط خاطره های خوش و قشنگ به یاد دارم.یادت هست اولین سالی که دانشگاه قبول شدی و رفتی، برایم نامه نوشتی: « بزی نشست رو ایوونش، نامه نوشت به مادرش ... .» من همانجا زیر لب گفتم ای ول حبه، دمت جزغال! همین روحیه ات را حفظ کن و بدان گرگها از شاخ تو همیشه می ترسند. امید مامان بزی تویی. مراقب برادرهای دست و پا چلفتی ات هم باش که گافهای جواتی ندهند و اگر روزی رسید که دیدی منگل بازی های منگول و آب شنگولی خوردن های شنگول دارد کار دستت می دهد، باز هم بپر پشت ساعت دیواری وپشت تیک و تاک ثانیه ها مخفی شو.

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ اولین مردمان

- اولین مردمان جهان که نخ
به سکه می‌بستند و در داخل
تلفن‌های عمومی می‌انداختند،
ایرانیان بودند!

2- اولین مردمانی که
توانستند از کارتهای اعتباری
تلفن‌های عمومی استفاده کنند،
بدون آنکه اعتبار آن کم شود،
ایرانیان بودند!

3- اولین مردمانی که
نوشابه‌های تقلبی ساختند،
ایرانیان بودند!

4- اولین مردمانی که در
اولین صادرات به کشورهای شمالی
ایران به جای حنا، خاک رنگی
فروختند، ایرانیان بودند!

5- اولین مردمانی که کشف
کردند دروغگویی و ریا و کلک‌بازی
برای موفقیت ضروری است، ایرانیان
بودند!

6- اولین مردمان دنیا که
همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و
هم سردشان ایرانیان بودند، چون
همزمان با روشن کردن بخاری،
پنجره‌ها را هم باز
می‌کنند!

7- اولین مردمانی که در گروه
کم‌توسعه‌ترین کشورهای دنیا
قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین
مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان
بودند!

8- اولین مردمان دنیا که کمتر از همه کار کردند اما بیشتر
از همه عجله داشتند و تندتر از همه رانندگی می کردند، ایرانیان بودند!

9- اولین مردمان دنیا که کمتر از همه کتاب می خواندند
و بیشتر از همه اظهار فضل،ایرانیان بودند

10- اولین مردمان دنیا که در خانواده های دیکتاتور زندگی
می کردند و انتظار حکومت دموکرات داشتند !ایرانیان بودند

11- اولین مردمانی که فقط به
گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار
می‌کنند ولی چیزی در ۵۰۰ سال اخیر
برای دنیا نداشته‌اند ، ایرانیان
بودند

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ ماجرای حسنی به روایت امروزی

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم
گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
تگ ها:


+ غریبه

یه غریبه خیلی وقته

توی قلب من نشسته

من نوشتم روی قلبم

اسمشو با دست بسته

می خوامش اما نمیشه

اون برام مثه یه رویاست

رنگ چشم پر فریبش

مثه اسمون چه زیباست

ندونستم که نگاهش

سهم عشق من نمیشه

تنها اشتباهم این بود

که نشستم پشت شیشه


روز اول اتفاقی

دیدمش به زیربارون

بعد گذشتم از کنارش

شدم اون لیلی مجنون

واسه پاکی نگاهش

روزی صددفعه می مردم

بی بهونه واسه حرفام

روی اون قسم می خوردم

دیگه شد رویای شبها

یه پریزاد واسه شعرام

کاش می فهمید انتظارو

توی اوج بی کسی هام

توی مرداب شکستن

غرق شدم آروم و نم نم

دیگه بغضم التماسه

توی شهرک های ماتم

اون منو دوسم نداره

ولی من هنوز همونم

همون عاشق قدیمی

که اسیر یک جنونم

یک جنونی که تو عالم

مثه طوفانی عجیبه

من هنوز عاشقش هستم

عاشق همون غریبه

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تگ ها:


+  

سر ما سَرسَری آمد  دلارام        

همه حُکم گل روی ِ مه آرام

روا داری گلم ، هوهو درآرم ؟        

طلوع درد را والا مدارم

که دامی در سر روح مَهی کرد؟!   

که دل ها را هوادار رهی کرد؟!

دگر رسم دلم عالی مداری       

دگر در کوی ما ، راهی مداری

هوای کوه او همراه کردم      

دلم درهمرهی   گمراه کردم

دگر طاووس را سودا سرآمد   

گره در کار ما والا درآمد

دُعا آرم که الله ام، سر آرد         

دل ِ رسوای او در دل مکارد

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تگ ها:


+ دوس دارم ...

دوس دارم . . .

دوس دارم از تو بشنوم هر آنچه را که دیگری نشنید

دوس دارم احساست کنم هر آنچه را که دیگری حس نکرد

دوس دارم . . . اما مجال نمی دهی

دوس دارم با تو باشم هر لحظه که دیگری می خواست و نتوانست

دوس دارم . . . اما امان از فاصله ها

ای کاش . . .

ای کاش احساسم را می فهمیدی حتی برای لحظه ای

ای کاش کمی مرا درک می کردی حتی برای ثانیه ای

ای کاش همراهم می شدی

ای کاش . . .

ولی . . .

نویسنده : علی محمدپناه ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تگ ها:


← صفحه بعد